![]() |
![]() |
|
| بر سنگ مزارم بنویسید:خسته دلی خفته در این خلوت خاموش او زاده غم بود ز غمهای جهان گشته فراموش |
|
سیزده خط برای زندگی:
۱-دوستت دارم، نه به خاطر شخصيت تو، بلکه به خاطر شخصيتى که من در هنگام با تو بودن پيدا مىکنم. ۲- هيچکس لياقت اشکهاى تو را ندارد و کسى که چنين ارزشى دارد باعث اشک ريختن تو نمىشود. ۳- اين که کسى تو را آن طور که مىخواهى دوست ندارد، به اين معنى نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. ۴- دوست واقعى کسى است که دستهاى تو را بگيرد ولى قلب تو را لمس کند. ۵- بدترين شکل دلتنگى براى کسى آن است که در کنارش باشى و بدانى که هرگز به او نخواهى رسيد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 13:4 توسط قاصدک |
|
|
توی زندگی سه راه را دنبال کن:
۱.دوست داشتن را برای تجربه ۲.عاشق شدن را برای یک هدف ۳.فراموش کردن را برای قبول یک واقعیت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:58 توسط قاصدک |
|
|
قسمت ما
ما به هم نمیرسیم مثل خورشیدیم و ماه تن تو خاک بهشت تن من پر از گناه تویی یک روز بهار یار تو خورشید گرم من شبی بی همدمم یک شب سرد و سیاه من به دنبال تو با پای برهنه تو جوون وتازه ای من پیر و کهنه تویی یک مرغ سپید عاشق چشمه ورود من گل آلوده وتلخ قطره آبی ته چاه تویی در راه سفر سفری دور و دراز تن بی قدرت من عاجز این همه راز |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 22:53 توسط قاصدک |
|
|
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که ازاو پرسيدند:فروختي؟
گفت:نخريدند تمام شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 15:46 توسط قاصدک |
|
|
..........زندگی یک گل سرخ است..........
..........پر ازعطرپر ازخار پر از برگ لطیف.......... ..........یادمان باشد اگر گل چیدیم.......... .........عطر و خارو گل و گلبرگش.......... ..........همه همسایه دیوار به دیوار همند........... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 23:51 توسط قاصدک |
|
|
توی مرداب نگات
توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمره دست و پامیزنه اما واسه موندن دیگه دیره دیگه دیره دیگه دیره یکی اینجا روبرومه که خرابه آرزوشه یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه یکی که به خاطر تو با یه دنیا در می افته حتی واسه بی وفاییت شعر عاشقونه گفته ربروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من میگه با سرخی آواز تلخیه سکوتو بشکن اون منم همون که عشقت مثل آینه روبروشه اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 15:47 توسط قاصدک |
|
|
دوستی با هرکه کردم خصم مادر زاد شد آشیان هرجا گرفتم لانه صیاد شد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:18 توسط قاصدک |
|
|
اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:15 توسط قاصدک |
|
|
غروب عاشقان رنگش طلایی است اگر چه آخرش مرگ و جدایی است
خدایا: عاشقان را با غم عشق آشنا کن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:13 توسط قاصدک |
|
|
در خواب ناز بودم شبی،دیدم کسی در می زند،در را گشودم روی او،دیدم غم است در میزند،ای دوستان بی وفا از غم بیاموزید وفا،غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر می زند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:11 توسط قاصدک |
|
|
پسر کوچولو گفت : « من گاهی وقتها قاشق از دستم می افتد . »
پیرمرد کوچولو گفت : « من هم همین طور . »
پسر کوچولو آهسته گفت : « من شلوارم را خیس می کنم ! »
پیرمرد کوچولو خندید و گفت : « من هم . . . »
پسر کوچولو گفت : « من بیشتر وقتها گریه می کنم . »
پیرمرد کوچولو گفت : « من هم همین طور . »
پسر کوچولو گفت : « از همه بدتر ، انگار آدم بزرگها به فکر من نیستند . »
آنگاه پسر کوچولو ، گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد.
پیرمرد کوچولو گفت : « می فهمم ، می فهمم چه می گویی . » |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 14:1 توسط قاصدک |
|
|
برای ساختن یک رابطه عاشقانه کار ادمهای ضعیف است .زیرا انسان توانمند هیچگاه بر سر ازادی خود معامله نمیکند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:53 توسط قاصدک |
|
|
اون که می گفت جونش به جونت بنده حالا داره به گریه هات می خنده..!اون که می گفت بدون تو می میره دروغ می گفت دلش جنسه کویر....!دروغ می گه تو گوش نده به حرفاش .نگو هنوز می خوای بمونی باهاش.خیال نکن بدون اون میمیری ..بذار بره ..نباشه جون می گیری
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:50 توسط قاصدک |
|
|
بخونین آخرش جالبه ....
از یه دیوونه می پرسن چرا دیوونه شدی.؟می گه :من یه زنی گرفتم که یه دختر 18 ساله داشت..دختر زنم با بابام ازدواج کرد..!در نتیجه زنه من مادر زن پدرم شد از طرفی دختر زن من که زن بابام بود پسری زایید که می شد برادر من و نوه زنم پس نوه منم می شد در نتیجه من پدر بزرگ برادر نا تنی خودم بودم ..چند روز بعد زن من پسری زایید که زن پدرم خواهر ناتنی پسرم و مادربزرگ او شد...!در نتیجه پسرم برادر مادربزرگ خودش شد از طرفی چون مادر فعلی من یعنی دختر زنم خواهر پسرم بود در نتیجه من خواهر زاده پسرم بودم ضمنا" من پدر و برادر و پدربزرگ ..!یعنی اگه تا دو صفحه دیگم مینوشتم می خواستین بخونین؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 18:48 توسط قاصدک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:32 توسط قاصدک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا...
در این سرای خاموش یاد گرفتم با ترنم عشقی پاک به زیباترین شکل تورا بسرایم! وقتی خالق دوست داشتن تو هستی به چه زبانی بگویم دوستت دارم!! خدایا اندکی از عشق تو را با دنیا عوض نمیکنم آن را بر من ببخش!!! آدرس های ورود: WWW.MOSTAFA.IR1.IR WWW.ALEXI22.BLOGFA.COM WWW.LAMERD.COO.IR |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 شهریور 1385 |
| پیوندها |
|
مركز آموزش و دانلود آموزش نرم افزار زنگنه در گستره تاريخ رباعيات خانم تقي زاده چت روم پارسي زبانان کد انواع آهنگها و قالبها عکس هایی از شهرستان لامرد ارتباط زنده با ایرانیان |
|
RSS
|